مهدیمهدی، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره

روزهاي شیرین

اولین بهار به همراه بهار زندگیمون

بزرگتر ها همیشه می گن موقع سال تحویل دعا آدم ها استجابت پیدا می کنه .. هرسال موقع سال تحویل ارزو های زیاد داشتم که دوست داشتم براورده بشه چه مادی چه معنوی  ... اما امسال اولین و تنها آروزی که داشتم سلامتی  برگ گلم و اینکه بتونم به سرانجام برسونم  خدايا راه زندگي تمام کودکان را انقدر دراز کن که ما پايانشو هيچ وقت نبينيم الهی امین   ...
10 فروردين 1390

25 روزگی

از هفته دوم شب ها خیلي زياد گريه مي کردي درست از ساعت 10 شب تا 12 .. تو اين دو ساعت فقط دوست داشتي شير بخوري برديمت دکتر براي اولين بار   تو مطب دکتر انقدر گريه کردي من درست نمی فهمید دکتر چی میگفت  تا اخر دکتر گفت نترس گریه می کنه چیزیش نمیشه  نمی دونست که من طاقت گریه کردن تو رو ندارم .... دکتر گفت همه چيز عاليه اين دل درد هات هم طبيعي هست کوليک نوزادي هست گفت 80 درصد نوزاد ها مي گيرن تا 50 روزگي هم خوب ميشه ..وزن هم شده بود 3600 با لباس قدت هم دوسانت بيشتر شده بود  قزبونت برم مامانی               ...
15 اسفند 1389

14 روز با مهدی

سلام امروز درست 14 روز که من دارم روزهامو با مهدي  مي گذرونم روزهاي پر از من و مهدي پر از عشق مادرانه چند روز که  زردگي گرفته بود و مجبور شديم و  تو رو زير دستگاه بذاريم 4 روز و 5 شب زير دستگاه بودي عزير  دلم اصلا دوست نداشتي  چشم بند برات بذارم يک ساعت طول مي کشيد تا خوابت می کردم  بعد تا مي يومدم چشم بند  تو مي گذاشتم تا بذارمت زیر دستگا بيدار مي شدي  شاید تو 24 ساعت 10 ساعت بیشتر اون زیر نمی خوابیدی برا همین دیر زردیت امد پایین  ديروز دوباره ازمايش بيلي روبين داديم امده بود پايين زرديت.خدا رو شکر اين نيز گذشت ....   ...
8 اسفند 1389

بلاخره اقا مهدی ما هم به دنیا امد

بله بالاخره پسر ما اقا مهدی در روز 24 بهمن با قد 52 و وزن 2960  در بیمارستان صارم توسط دکتر نادری  پاهای کوچولوش رو تو این دنیا گذشت..... اهان راستی اسم پسری هم برای این از محمد حسین به  مهدی تغییر شد چون روز 9 ربیع اولین روز امامت حضرت مهدی (عج)  به دنیا امد  اینم عکس اقا مهدی در اولین روز تولدش     ...
28 بهمن 1389

ترس

  این روز ها حال عجیبی دارم . بعضی وقت ها سر یک چیز کوچک میشینم مثل بچه های دوساله گریه می کنم همسری هم تعجب می کنه از این حالت های من ولی من دست خودم نیست  ترس زایمان داره روز به روز در من بیشتر میشه  ...حالا از این قضیه هم که بگذریم ، یک احساس عجیب و غریبی داره بهم میگه  که پس ازبه دنیا آمدنت مجبورم تو  را با دنیا تقسیم کنم. و هر چه زمان  جلو تر برود تو نیز فاصله ات  با من بیشتر می شود. اول  با خانواده  بعد  همبازی هایت و همکلاسیها دوران خودت و بزرگ تر که شدی همکارانت و در اخر هم همسر و فرزندانت تو را از من دور خواهند کرد.  دلبندم مثل یک ماهی کوچک از دستم لیز می خورد و راه خود را ...
18 دی 1389

دیدار

سلام مامانی ... دیروز رفته بودم دکتر برای چک کردن وضیعت خودم و خودت ..... خدا رو شکر همه چیز خوبه ....با اینکه خانم دکتر اصلا راضی نیست می گه نینیت کم وزن گرفته .تغذیه ات رو خوب کن  ... ولی من چه کار کنم کلا یکسره در حال خوردن هستم ولی نه وزن خودم زیاد میشه نه شما گل پسر تپل میشی خودم نمی فهمیدم تا اینکه به این نتیجه رسیدم که شما می خوای با  استاندارد های فشن و مادلینگ نوزاد  به دنیا بیای ..... قبل از بارداری جرائت هیچی خوردن نداشتم اخه آبم که می خوردم وزنم زیاد می شد ولی حالا برعکسه ... ولی در کل خودم راضی هستم تا الان حدود 8 کیلو اضافه کردم حالا باید ببینم تو ماه آخر چقدر اضافه میشه ....ماه اخر اره برگ گلم دیگه چیزی تا ...
8 دی 1389
1